ایلیا خانایلیا خان، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 16 روز سن داره

ایلیا ناز مامان و بابا

پاییز93

پسر گل مامان و بابا دیگه حسابی بزرگ شده و خیلی خیلی هم ناز می کنه.البته ناز کردنات هم زمان داره . مثلا وقتی مامان رو گاز میگیری و من بهت میگم ایلیا چرا این کار رو می کنی میای صورتتو میچسبونی به صورتم و میخوای که ببوسمت . آخه نیست کار خوبی می کنی جایزه هم می خوای.!! جالبتر اینجاست که فقط منو، مادر بزرگ و عمه نادیا رو گاز می گیری. آخه فکر کنم میدونی که ماهم مثل خودت مرداد ماهی هستیم. (منو مادر بزرگ 2 مرداد، عمه نادیا 20و شما هم که 21 مرداد!!!!!) 25 مهر ماه خداوند به خاله مریم (دختر دایی مامان) و عمو مجید یه شازده پسر خوشگل داد که اسمشو گذاشتن مهرسام. و شما در برخورد اول با دست محکم کوبیدی توصورت نی نی بیچاره . به خاطر همین خاله مریم ...
24 دی 1393

گامهای نخست

گل پسر عزیزم، از یک سال و یک هفتگی شروع کرد به تاتی کردن. اولا مبل رو میگرفتی و بلند میشدی و چند قدم میرفتی ولی خیلی زود یاد گرفتی دستات روبذاری روی زمین و پاشی و چند قدم تاتی کنی. بابا امید برای تشویق و تمرین بیشتر عروسک یا توپی رو میذاشت و بهت میگفت برو بگیرش اما شیطونک مامان و بابا اول چند قدم میرفت وبعد زود خسته میشد و دوباره چهار دست و پا میرفت برای توپ یا عروسک... اینجا هم کله کدوی من، داشت میرفت که برگه آزمایشی که برای چک آپ یک سالگیت دکتر نوشته بود رو از بابا امید بگیره.(خدا رو شکر سالم و سلامت بودی جیییییییییییگرمن ) و با به دست آوردن اون نشست تا خستگی در کنه ...
19 دی 1393

حسن کچل

بعد از سفر لردگان ،طبق رسوم گذشتمون که میگن بچه رو (حالا چه دختر چه پسر) تو یکسالگی باید کچل کرد!! طی یک عملیات انتحاری منو بابا امید این کارو انجام دادیم و کچلت کردیم. اولش یه کم گریه کردی ولی با آهنگ حسن کچل آروم شدی...واااااای که چقدر بامزه شدی عسلکم. ...
16 دی 1393

سفر لردگان

فردای روز تولدت یه سفر رفتیم لردگان تا به عمو رسول و خاله فریده سربزنیم. سفر خوبی بود  مخصوصا هوا که عالی بود. برای ما که توی مناطق گرمسیری زندگی می کنیم مثل بهشت بود.شما هم که حسابی خونه خاله فریده رو بهم ریختی و تا میتونستی شیطنت کردی ... موقع رفتن پل قره وایستادیم واسه استراحت.با ایستادن ماشین، عزیز دلمم از خواب بیدار شد و با دیدن فواره آبی که جلو یکی از مغازه ها بود شروع کردی به شادی کردن.بعد با امید یه بستنی مهمونت کرد تا شما از فکر آب بازی در بیای... ...
16 دی 1393

جشن تولد یکسالگی

سلام پسر گلم. عزیزتر از جانم. امروز روز تولد توست. روز کامل شدن عشقمون.  امروز تو یکساله میشی و من خدار و به خاطر همه ی مهربونی هاش ممنونم که فرشته ای مثل تو رو به ما هدیه داد. صبح روز 21 مرداد باهم رفتیم شبکه بهداشت آخه واکسن یک سالگی داشتی. خدارو شکر همه چیز عالی بود. وزنت 11.2 کیلوگرم و قدت 80 سانتی متر. ان شاا... همیشه سالم و تندرست باشی میوه دلم راستش برای تولدت هیچ تدارکی ندیدم یعنی خودم به این کارها اعتقادی ندارم (نمی دونم چرا)فقط قرار شد که کیک بگیریم و بریم آتلیه. بعد گفتیم خب این همه کیک رو چیکار کنیم. آخه حیفه همچین شبی تنها باشیم. بعداز شام زنگ زدیم آنا جون ایناو عمه ها و پدر بزرگ و مادر بزرگ بیان...
16 دی 1393

شادی مامان

این روزها خیلی خوشحالم. بیش از اندازه... دلم می خواد تمام دنیا رو توی خوشحالی خودم شریک کنم. بالاخره پس از11 ماه و سه روزرفت و آمد هر روزه به دهدشت ، انتقالی بابا امید درست شد . به دستور مدیر کل با استعفای بابا امید از ریاست موافقت کردن و روز 12 خرداد روز تودیع و معارفه رئیس جدید بود. آقاااااااااااااااااااای دکتر افشاری مبارکههههههههههههههههههههههه ...
14 دی 1393

تنبیه

چند وقته خیلی شیطون شدی و مدام در حال بازیگوشی هستی. حتی کمتر غذا می خوری و کمتر هم می خوابی. صبح ها زود بیدار میشی و ساعت 11 می گیری می خوابی ،ساعت 2 هم بیدار میشی. بیچاره بابا امید وقتی از سر کار بر می گرده تازه باید با تو هم بازی کنه. یه روز ظهر که داشتی شیطتنت میکردی من و بابایی برای تنبیه انداختیمت تو لباسشویی اما چه تنبیه جالبی بود و کلی خندیدیم.... ...
14 دی 1393